قالب وردپرس افزونه وردپرس
خانه / ادبیات / انار (داستان واره)

انار (داستان واره)

شده ام یک انار، دستی تکان می دهم،صدای دانه های خشکم بلند می شود،به گوشه ایی پرتم می کنند،
پوسته ی خشکم ترک می خورد،میترسم. از ترک خوردن،از صدای دانه های خشک.انار بودم،اناری سرخ…
صدای سرفه،سرفه،سرفه، میلرزم و از خواب می پرم.دست و پایم را تکان می دهم تا از آدم بودن خودم مطمئن شوم.صدای
سرفه می آید،سرفه های پی در پی.ماریاست، دختر ساکن اتاق کناری،روزهاست که بیمار است.سرم سنگین است،هنوز از
تصور انار خشک می ترسم.تمام توانم را جمع میکنم،از تخت بلند می شوم و به اتاق ماریا می روم،در تب می سوزد.
با بهداری AZC تماس می گیرمو از آنها می خوام برای کمک به او بیاییند.ساعتی بعد پرستاری می آید،ماریای رنجور را
نگاه می کند و می گوید: باید تست کرونا بدهد. ماریا و من مبهوت به پرستار نگاه می کنیم.لحضاتی بعد کارمندان COA از راه
می رسند،در خانه را قفل می کنند و قرنطینه آغاز می شود.همه ی ساکنان دیگر خانه قبل از این اتفاق خانه را ترک کرده اند و
حالا تنها من و ماریای بیمار می مانیم.پشت این در قفل شده،در میان دیوارها،به اتاقم برمی گردم.روی تخت می نشینم و به
تکه ایی از آسمان خاکستری که از پنجره ی روی سقف پیداست خیره می شوم.مستاصل و ترسیده ام.از بیماری نه،از تنها
ماندن با خودم در میان دیوارها می ترسم.صدای ناله های ماریا در خانه می پیچد.درد می کشد،بلند می شوم و توانم را جمع می
کنم.به اتاقش می روم،لبهای سفید شده اش به لبخند کم جانی باز می شود،به من چشم می دوزد و تشکر می کند.تن تب زده اش
را عرق سردی دربرگرفته.لحظه ایی کوتاه تصویر مرگ پیش چشمانم می آید.می لرزم،اما به خود آمده و شتاب زده سرم را
تکان می دهم تا از شر این تصور خلاص شوم.ماریا مضطرب نگاهم می کند،شاید او هم لحظه ایی این تصور را در چشمانم
است.دو روز در اضطراب تمام می گذرد.صبح روز دوم کارمندان COA در خانه را می زنند و سراغ ماریا را می گیرند.
به او اعلام می شود که کرونا دارد و باید به اقامتگاه بیماران کرونایی منتقل گردد.ماریا با چشمان هراسان نگاه میکند و
هیچ نمی گوید.کمی بعد اتومبیل می آید و او را با خود می برد.قرنطینه برای دو هفته ی دیگر تمدید می شود.حالا تنها من
مانده ام،دیوارها،تنهایی و سایه ی نحس بیماری.پله ها را به سختی بالا می روم،تنم درد می کند. به اتاق مشترک خانه می روم
و از پنجره به نهرآبی که از پشت خانه عبور می کند خیره می شوم.کنار نهر پر از پرندگان مهاجر است.صداهای درهم و
برهمشان در گوشم می پیچد.چشم هایم را می بندم،گوش می کنم.صداها،صدای مرغان مهاجر.بیاد داستان مسافر کوچولو
می افتم و تصویر او که از پرواز مرغان مهاجر برای سفر از سیارکش استفاده بود،پیش چشمانم پررنگ می شود.
تصویر مورد علاقه ی کودکی ام… با خودم می گویم،کاش میشد من هم با این پرندگان به جایی دیگر بروم،به جایی دور
که در آن جلوی آمدنت را نمی گیرند،جایی بی تعلق به کسی و بعد بیاد می آورم که من حالا هم در جایی دور هستم.
خیلی دور از خانه و به هیچ سرزمینی تعلق ندارم و ازین یادآوری لبخندی تلخ بر لبانم می نشیند.چشم هایم را باز می کنم،
دسته ایی از مرغان مهاجر به پرواز در می آیند،در دلم به آنها حسادت می کنم،کاش آدم ها هم می توانستند به هرکجا که
می خواستند پرواز کنند و آسمتنشان مانند این پرندگان بی مرز بود…
سه روز دیگر می گذرد.تب دارم و بدن دارم امانم را بریده است،در اتاقم راه می روم تا پاهایم راه را فراموش نکنند،نفسم
به سختی بالا می آید،لب تخت می نشینم و به دیوار خیره می شوم،فکر های آشفته در سرم چرخ میزند.با خودم حرف میزنم،
جواب خودم را می دهم،خودم را قضاوت و سرزنش و گاهی تحسین می کنم.به دو زن تبدیل شده ام،دو زن که گاهی باهم در
صلح و گاهی در جنگ اند.دیوار سفید اتاق اما انگار تنها سرستیز دارد،پیش می آید و نزدیک می شود،آنقدر نزدیک که انگار
نفسم را به خودم باز می گرداند.دیوارها یکی یکی هجوم می آورند.نفس کشیدن سخت تر می شود، گمان می کنم همی حالا در
میان این دیوارها خواهم مرد و تصور مرگ در تنهایی،در جایی که از نقشه ی جهان بیرون است،مرا عجیب می رساند.
سرم را تکان می دهم،بدنم را هم،می خواهم بلند شوم، نمیخواهم در میان این دیوارها بمیرم.به آشپزخانه میروم و در تلاش برای
سرپا ماندن با بدنی آزرده برای خودم سوپ می پزم. روزها می گذرد،چهار،پنج و شش روز، و حالا یک هفته از قرنطینه
گذشته است و در میان این دیوار ارتباط اینترنتی کل AZCبرای دو روز به طور کامل قطع می شود،حالا گیج،سردرگم و
عصبانی ام.خودم را سرزش میکنم که اگر شبیه دیگر زنان زندگی میکردی و و به خانه ایی،به همسر کسی بودن و مادر
فرزندی بودن قانع میماندی و برای چیزی که به نظرت حق و حقیقت بود تقلا نمی کردی،حالا در میان این دیوارها در گوشه ایی
دور افتاده با آینده ایی نامعلوم تنها نمی ماندی،کاش شبیه دیگر زنان بودی…
هفت،هشت،نه، و روزها می گذروند.نهمین روز از قرنطینه می رسد و اینترنت وصل می شود و پیام پدر را برای تلفن همراهم
می بینم،از صبح که چشم باز کرده ام به خواندنش مشغولم،در متنی که برایم نوشته،آمده: ادامه بده که در این جهان جایی برای
بزدلان نیست.چشم هایم را میبندم،اشک هایم جاری می شود و با خودم تکرار میکنم،ادامه بده،در این جهان جایی برای بزدلان
نیست،ادامه می دهم… دهمین روز از قرنطینه،هیچ کس در این روزها حتی در خانه را به پرسیدن احوالی نزده است،ذخیره ی
غذایی ام رو به اتمام است،راه به جایی ندارم،انگار انگار خانه ی فراموش شدگان است.پشت میز کوچک اتاقم می نشینم،درد
بدنم بهتر است و دیگر تب ندارم.سعی میکنم دوباره شروع به خواندن زبان هلندی کنم،تکالیفم را انجام میدهم و با ته مانده ی
ذخیره ی غدایی ام آشپزی میکنم و به ابتکاراتم در پخت و پز در فقر امکانات می بالم! تن سستم برای زندگی تقلا میکند.
یازده،دوازده و روز سیزدهم،از کارهای روزمره خسته ام و تنم دیگر رمق گذشته را ندارد،روی تخت دراز میکشم و به
خواب میروم.دوباره صدای دانه های خشکیده ی انار در سرم می پیچد،به تنم نگاه میکنم،شده ام یک درخت،درخت خشکیده ی
انار،تنه ام پوسیده،شاخه هایم بی برگ،گلهای سرخ رنگم کجا هستند؟ میترسم، این تنه ی خشک،تن من نیست…
ناگهان در خاطرم،مادرم را می بینم،پیش می آید و تن خشکیده ام را نوازش میکند،دستهایش چقدر گرم اند،محکم تر بغلم کم..
خواهرم پیش آید دستهایش را باز می کند، کنار مادر می ایستد و بغلم می کند،دستهایت چه مهربانند.آنسوتر ،دخترکی با موهای
فرفری و و گونه های سرخ به من لبخند میزند.صدایش میکنم،به سویم می آید،دستهای کوچکش را به تن خشکیده ام می کشد.
میترسم دستهای کوچک و نرمش را تن خشکم زخمی کند،جان مادر،دستهایت را به این تن خشکیده نکش…
و پدرمی رسد،سرش را به تن تکیه میده و آرام میگوید:ادامه بده دخترم،این جهان جای بزدلان نیست. گرم میشوم،شیره ی حیات
از دل خاک به ریشه هایم میرسد.از ریشه ها بالا می اید،در تنم جاری میشود،سبز میشوم،شکوفه میدهم و شاخه هایم پر میشود از
گلهای سرخ انتر. باد پنجره ی اتاق را با صدای وحشتناکی میلرزاند،چشم هایم را باز میکنم،خواب دیده ام،در خواب شکوفه داده
بودم.لبخند بر لبام می نشیند و اشکی از گوشه ی چشمانم سرازیر میشود.
روز آخر قرنطینه از راه میرسد،یکی از کارمندان COAبه در خانه می آید و برچسب قرنطینه را از روی در برمیدارد و من
پشت سرش از خانه بیرون میروم.آفتاب کم عمق زمستانی به صورتم می نشیند،سرم را رو به آفتاب برمیگردانم و زیر نور به
دستها و ناخنهایم نگاه میکنم که شب قبل لاک قرمز خوشرنگی به آنها زنده بودم و حالا زیر نور آفتاب برق می زنند. چند قدمی
برمیدارم و جلوی پنجره ایی به تصویر خودم در شیشه نگاه میکنم،انارم هنوز،اناری سرخ…

غزال یوسفی

مطلب پیشنهادی

از جهان سیاوش بیدکانی، ملی‌گرایی و جامعه‌ – شناخت یک حضور: محمدرضا شجریان از جهان سیاوش بیدکانی، ملی‌گرایی و جامعه‌ – شناخت یک حضور: محمدرضا شجریان

اگر بخواهیم از یک تصویر ذهنی بزرگ یا یک قاب ماندگار صحبت کنیم که از …