قالب وردپرس افزونه وردپرس
خانه / ادبیات / یک روز در میان ما (داستان واره)

یک روز در میان ما (داستان واره)

با صدای پسرک خردسال اتاق کناری که آماده ی رفتن به مدرسه میشود،چشم های خواب آلوده ام را باز میکنم.غلتی در تختخواب میزنم و به سقف اتاق خیره میشوم،عنکبوتی که در گوشه ی سقف جا خوش کرده به من یادآور میشود که اینجا اقامتگاه پناهجویانAZC luttelgeestاست و تو در خانه نیستی.یکسال از اقامتم در AZC میگذرد و هنوز صبحها وقتی بیدار میشوم،ذهن خواب آلوده ام درکی از مکان و موقعیتش ندارد.هنوز سر برمیگردانم تا دخترکم را ببینم که کنارم خوابیده یا صدای مادر را بشنوم و یا شاید از اتاق بیرون بروم و پدر را ببینم نشسته روی صندلی همیشگی اش در حال خواندن کتاب.اما کم کم که بیدار میشوم،زندگی تازه خود را به تمامی به من نشان میدهد.صدای کودکان همسایه،صدای کوبیده شدن درها به هم و صدای دختران دیگر ساکن خانه،صداهای آشنا و نا آشنا در هم میپیچد و میگوید بیدار شو،روز دیگری برای تو آغاز شده است.لبه تخت مینشینم و در رویای خانه غرق میشوم.در خیالم زنگ در خانه ی پدری را میزنم ،پدر در را باز میکند،من داخل خانه میشوم،روی کاناپه مینشینم و مادر با چای به استقبالم می آید.چه امنیت و خوشبختی بی حدی! خانه ،امن ترین جای جهان که ناچار به ترکش شده ام و حالا در انتظار آینده نامعلوم در اقامتگاه پناهجویان روزها را با ترس و دلهره میشمارم،از آخرین روزی که در خانه بودم ۳۹۵ روز میگذرد.دستی به در اتاق میکوبد و زنجیر خیالم پاره میشود،در را که باز میکنم،عرفان پسرک ساکن اتاق کناری ست که با نقاشی اش جلویم ایستاده، چشمهای قهوه ای زیبایش را با نگاهی شیطنت آمیز و کودکانه به من میدوزد،لبخند میزند ،سلامی میکند و مشتاق است تا نقاشی تازه اش را به من نشان دهد.کنارش مینشینم تا قصه نقاشی اش را برایم تعریف کند.روی کاغذ سفید دو نقاشی را کنار هم کشیده ،یکی با رنگ سیاه و آن دیگری رنگارنگ،میگوید :نقاشی که سیاه است اینجاست ،این کمپ که الان با مامان در آن زندگی میکنم و آن یکی که رنگارنگ است ،خانه ای است که قرار است بعدا با مامان در آن زنده کنیم ،میگوید:خانه ی آینده یمان زیباست،شبیه خانه مادربزرگ در ایران.پسرک نیز در رویای خانه است!بغلش،میکنم و به او میگویم خیلی زود به خانه ی رنگی جدیدشان میروند،خیلی زود! پسر بچه را با نقاشی خانه اش تنها میگذارم و از پله ها پایین میروم.کارمن،زن میانسال ساکن طبقه ی پایین را میبینم ،چشم هایش خسیش را که از من میدزد و مو های سفیدش را از پیشانی کنار میزند ، صبح بخیر میگویم و حرف های شب گذشته اش را به یاد می آورم.دیشب به من میگفت که دیگر خسته شده است و چشم هایش تمام زیبایی های AZC آرمیده در میان جنگل را تنها سیاهی می بیند.او دو سال است که پس از مصاحبه ،در انتظار جواب اداره مهاجرت( IND) ست.ظهر است ،برای خرید به محوطه AZC میروم .در راه فیونا را میبینم زنی از آفریقا که پیشتر برایم از گم شدن تمام خانواده اش در جنگهای داخلی کشورش گفته و اینکه چگونه زمانیکه باردار بوده ،از جنگل و رود و دریا گذشته تا خود را به سرزمینی امن برساند،شاید بتواند زنده بماند!از حالش که میپرسم،به دخترک یک و سال و نیمه اش که در AZCبه دنیا آمده اشاره میکند،دخترک میخندد و دندانها ی کوچک سفیدش نمایان میشود فیونا، میگوید:هنوز منتظریم.در انتظار است اما صبور و امیدوار.راهم را ادامه میدهم و در کنار ماشینی که هر روز بساط خود را برای فروش مایحتاج روزمره ی پناهجویان کنار در ورودی کمپ پهن میکند،دوست دیگر پناهجویم ،فریبا را میبینم،و پس از دو ماه که از آخرین دیدارمان میگذرد از حجم سفید شدن موهایش شگفت زده میشوم، برایم تعریف میکند که شبها کابوس میبیند و نمیتواند بخوابد و روزها ترس از آینده ی نامعلوم و بلاتکلیفی توان انجام هر کاری را از او میگیرد.این دومین سالی ست که فریبا با خانواده اش در انتظار مصاحبه ساکن کمپ است و در زمان انتظار پدر و برادر جوانش را در سرزمین مادری از دست داده و حتی نتوانسته،برای آنها سوگواری کند.فریبا که میرود ،روی صندلی کنار در ورودی AZC مینشینم و رفت و آمد آدمها را نگاه میکنم.آدم هایی با قصه های تلخ از ترک خانه،آوارگی و رنج بی امان بلاتکلیفی که مثل خوره روحشان را آرام آرام میخورد.آدم هایی که هر کدام در سرزمینشان زندگی داشتند،بر ساخته از تلاش و خانه ای داشتند پر امید ودر بزنگاهی از روزگار ،دردهایی از جنس جنگ،از جنس حکومتهای خودکامه و از جنس مرگ وادارشان کرد که همه ی داشته هایشان را رها کنند و به سرزمینی دیگر پناه بیاورند،برای زنده ماندن و زندگی کردن.آدم هایی که در پس چهره های رنج دیده شان ،امیدی بزرگ نهفته است و شجاعتی کم نظیر برای ادامه زیستن و ماندن بر سر آرمان و ایمان.آدم هایی که ریشه هایشان را از خاک مادری درآورده اند و حالا امید گستراندن ریشه در سرزمین امن مهمان را دارند.آدم هایی شبیه به دیگران اما با رنجی عمیق تر و شجاعتی بزرگتر.نگاهم به آسمان خیره میشود،خورشید در پس خانه های قرمز رنگ AZC غروب میکند و من باز به خانه پدری می اندیشم و شعری فارسی را زمزمه میکنم:
“روزی ما دوباره کبوترهایمان را پیدا خواهیم کرد
و مهربانی دست زیبایی را خواهد گرفت
روزی که هر انسان برای هر انسان برادریست
روزی که دیگر درهای خانه شان را نمیبندند…”

غزال یوسفی

مطلب پیشنهادی

انار (داستان واره)

شده ام یک انار، دستی تکان می دهم،صدای دانه های خشکم بلند می شود،به گوشه …