قالب وردپرس افزونه وردپرس
خانه / ادبیات / تکه ی جدا مانده (داستان واره)

تکه ی جدا مانده (داستان واره)

ظهر است خورشید نیمه تابستان در آسمان مبتابد و انوار طلاییش به صورت من که میرسد،چشم های خیس از اشکم را میسوزاند.چمدانم را به سختی روی زمین میکشم،راه را گم کرده ام.میخواهم به azc teraple برسم،اما هر چه میروم ،انگار دور دورتر میشوم،پس از ساعتها تن خسته و افتاب زده ام به terapel میرسد،نگهبان را که میبینم،اشکها دیگر امان نمیدهند،هنوز باور نمیکنم،این منم که اینجا در تراپل گذرنامه ایرانی ام را تحویل میدهم و اعلام پناهندگی میکنم،با خود فکر میکنم شاید اینجا آخر تمام راه ها زندگیم است ،آخر تمام رویاها،آرزوها وآخر بخشی از خودم که در گذشته جا مانده است.یک ماه در تراپل در انتظار تایید هویت و انتقال به اقامتگاه دیگر میمانم.روزهای اول فقط بی حسی مطلق است.هیچ!حتی نمیدانم اینجا چه میکنم.روزهای بعد مثل بیماری که بعد از بیهوشی کم کم هوشیار میشود،تازه میتوانم احساساتم را دریابم.حس گم گشتگی وجودم را چنگ میزند،غم عجیبی در دلم میچرخد و هزاران سوال بی جواب و آینده ای نامعلوم پیش رو مرا عجیب میترساند.ساعتها پیاده راه میروم،فکرها مثل سکانس های فیلم سینمایی از جلوی چشمم رژه میروند و من زنی که تا ماه میش خانه ای داشت ،شغلی و خانواده ای امن حالا در میان انسان های غریبه ودر اتاق کوچک نمور و کثیفی در تراپل ،تنها سعی میکنم زنده بمانم.اما با گذشت روزها در می یابم که حتی اینجا در میان همین انسان های غریبه گاهی میشود،مهربانی را یافت و انسانیت را در چهره ی مردمانی دید که بی دریغ مهرشان را نثارت میکنند.پرستاری که با دردهای من اشک میریزد.مامان خردا ،واعظ مسیحی که با آنکه میداند من خداناباورم با تمام دلش برایم دعا میکندو دوستانی ازجنس ناب آدمی که مرا مهمان اتاق کوچکشان در تراپل میکنندواینها به من ار پا درآمده جانی تازه میدهد،برای ایستادن دوباره.
یک ماه میگذرد به azc luttelgeest منتقل میشوم.اقامتگاهی آرمیده در میان جنگل و مزارع گل لاله،دور از شهر و دور از هیاهو.
اتاقم را که تحویل میگیرم،ذوق زده میشوم ،من زنی که تا ماه پیش خانه ای داشت،حالا با داشتن اتاقی اشتراکی در اقامتگاه پناهجویان دل شاد میشوم.هر لحظه با خودم تکرار میکنم،اینجا دیگر خانه ی توست ،دوستش داشته باش!
چند روز اول به کشف گوشه گوشه ی خانه ی جدید میگذرد وبعد از آن اینجا در luttelgeest زندگی پناهندگی خود را تمام قد به من نشان میدهد.حالا ناچار میشوم زندگی روزمره ام را به عنوان یک پناهجو آغاز کنم.زندگی سراسر متفاوت با آن چه پیش از این زیسته ام.صبح ها از پنجره ی اتاقم بیرون را نگاه میکنم و به تماشای آدم ها مینشینم.چهره هایی که خسته و غم زده اند اما در پس خستگی شان ،نور امیدی ست برای ساختن زندگی نو در سرزمینی امن.مردمانی که تلاش میکنند تا بیاستند و رنج های زندگی در azc آنها را از پا در نیاورد،اما درد بی سرزمینی نیز در نگاه تک تک شان پیداست.

ولی من هر چه بیشتر نگاهشان میکنم،از آنها دورتر میشوم،انگار تنها مکان امن برایم اتاق خودم است.از آدمها میترسم،ترسی ریشه دار در گذشته ام که حالا مرا هر روز با تنهاییم بیشتر مانوس میکند،در تنهایی ساعتها به خودم و انچه پشت سر گذاشته ام فکر میکنم و هر روز چیزی تازه در خودم کشف میکنم.یاد میگیرم بی سرزنش به زندگی ام نگاه کنم ،به اشتباهاتم اعتراف کنم ،تلاش هایم را تحسین کنم و از خودم ،منی دیگر بسازم.زن جدید درونم اما در زندگی بیرونی نیز متفاوت شده است.زنی که کفش های پاشنه بلندش هرگز از پا درنمی آمد، و با راننده شخصی به محل کار میرفت.حالا کتانی میپوشد و کیلومترها دوچرخه سواری میکندتا مایحتاج روز مره اش را خریداری کند.ودر این رفت و آمدها،مردمان سرزمین میزبان را بیشتر و بهتر میشناسم.مردمانی که گاه آنقدر حمایت گر و مهربانندکه مهر بی حدشان شگفت زده ام میکند و گاهی آنقدر غریبه و بی اعتماد که نیش آن تا مدتها دلم را میآزرد.و اینجا در میابم،که شاید برای همیشه در این سرزمین چیزی هست به نام” ما و دیگری”.میزبان همیشه “مایی”است که پناهجوها ناخواسته و ناخوانده به خانه اش به ضیافت آمده اندو” دیگری” ماییم ،پناهجویانی که تلاش میکنند،جزیی از” مای” میزبان باشند ،اما جزیی از این “ما ” شدن راهی ست بس دشوار.
ودر میانه ی تکاپوهایم برای یافتن خود ،ناگهان اتفاقات شومی برای سرزمین مادری از راه میرسد.فرزندان وطن را در اعتراضات ماه نوامبر به خون میکشند ، حکومت اسلامی تمام راه های ارتباطی ایران را با دنیای خارج قطع میکند.ومن چهارده روز از خانواده ام بی خبر می مانم.چهارده روز هر روز به اندازه ی یک سال.این جا تازه حس دردناک جداماندگی در من بیدار میشود.جداماندگی حس ترسناکی ست.گمان میکنی تکه ای از یک پازل هستی که تو را از صفحه ی مادر در آوردند و به جایی دور پرتابت کردند و تو دیگر همیشه تنها یک تکه ی جدا مانده باقی خواهی ماند.در این روزها بود که دلم میخواست دستی مرا بردارد و از نو بگذاردم در آن جای خالی در صفحه مادر که فقط مال من بود.
اما این پایان ماجرا نبود،پس از آن هواپیمای ایرانی در آسمان وطن با شلیک موشک خودی سفوط میکند،مردم به خیابان ها می آیند،اعتراض ها بالا میگیرد و سرانجام ویروسی ناشناخته همه چیز و همه کس را در سرزمین مادری به خاموشی مرگ فرو میبرد،و من اینجا تنها سرگردان ،نگران و مضطرب نظاره میکنم،ودر می یابم ،که من دیگر جایی هستم دور از تمام این اتفاقات ،ودر از تمام این حادثه ها.تکه ای جدا مانده!و در این روزها گاهی فکر میکنم،ریشه هایم را دادم تا تنها بتوانم زنده بمانم.
اما در پس تمام این سرگشتگی ها حس عجیب دیگری در من ریشه میدواند،حس امنیت!
اینجا میتوانم زندگی کنم و نترسم،از نگاه آدم ها،از دست دارازی های گاه و بی گاه،از حرف زدن ،از نوشتن و از حکومتی که شبانه در تختخواب هم به جستجویت می آمد.و گاهی فکر میکنم،این تکه جدا مانده باید در خاک نو ریشه کند و دوباره جوانه بزند.و شاید وطن جایی باشد که تمام تلاش های آدمی برای فرار پایان میگیرد.

غزال یوسفی

مطلب پیشنهادی

انار (داستان واره)

شده ام یک انار، دستی تکان می دهم،صدای دانه های خشکم بلند می شود،به گوشه …